4 - تاریخ: 1395/9/8 ساعت: 6:49
خلاصه یک انسان غیور آمد... او با تاکسی آمد... اسمش رجبی بود. آری او نیم وجبی بود... یادم می آید با ایشان ، خواهر و مادر سوار بر ماشین شدیم تا به زمین کشاورزی که خیلی از محل سکونتمان دور بود برویم... من زیاد نمیدانستم... خواهرم آن زمان ۱۶ سالش بود یا شاید کمتر، چند سال قبل از اینکه با رجبی عازم آن زم...
1 - تاریخ: 1395/9/8 ساعت: 6:49
روزی روزگاری خانه ای داشتیم بسیار شیک و زیبا که در آن سالها کمتر یافت میشود.پدرمی نان آور خانواده بود و کارش سخت.همیشه موبایلش زنگ میخورد و هر هفته نزدیک به 3000 کیلومتر با ماشینش جابجا میشه تا لقمه ای نان آورد و ما زندگی کنیم و خوشحال باشیم.خسته به خانه می آمد و با همه نوع آدمی سر و کار داشت و دغدغ...
2 - تاریخ: 1395/9/8 ساعت: 6:49
آن زمان نزدیک به 17 سال داشتم... عاشق دختری بودم که در آخر راهی تیمارستان شدم... یادش بخیر... همان زمان بود که سیگاری شدم... از همان زمان هکر شدم... وقت زیادی برای مطالعه میگذارم و آدمی بودم با افکاری خاص... به خانوادت اعتماد داشتم... به هرکس احترام میگذارم... همه برایم مهم بودند... همه را دوست داشت...
3 - تاریخ: 1395/9/8 ساعت: 6:49
آن زمان بود که سارا خانوم عاشق شد... به من گفت... اولین دختری بود که با او ارتباط احساسی برخورد کردم... بگذریم که بین ما چه شد... زندگیم در آنجا رو به نابودی معرفت و در غم و اندوه بودم... افسردگی و نا امیدی... آن زمان خانه داشتیم... توان مالی داشتیم و خانواده بودیم... وحشت داشتم خانواده ی او مرا قبو...
5 - تاریخ: 1395/9/8 ساعت: 6:49
بعد از رجبی توکلی آمد... انسان شریفی بود... حتی من به چشم میدیدم که برای اینکه مادرم خسته نشود او را از درب منزل سوار میکرد... و همانجا هم پیاده میکرد... مادرم با او برای دیدن منازل به خانه ها میرفت... اما مادرم آزادی بیشتر میخواست، او معاملات بسیاری داشت... هرچند آن نانی که مادر می آورد برای ما نبو...
6 - تاریخ: 1395/9/8 ساعت: 6:49
زمانی که همه دور هم در اصفهان بودیم یادم می آید که خواهرم پشت بر موتور سوای شب درب خانه می آمد... کار به جایی رسید که من راهی تیمارستان شدم... چند سال تمام قرص خوردم شاید ۵ سالی باشد... آن روز ها از همه چیز و همه کس متنفر بودم حتی از خودم... چندین بار خودکشی بخاطر زندگی ای که خانواده ام... عزیزترین ...
7 - تاریخ: 1395/9/8 ساعت: 6:49
من نیز با آنها برای مدتی به کرج رفتم... نزدیک به یک ماه آنجا بودم... هیچ برنامه ای برای رفتن به آنجا نداشتند، و با بار در کامیون به آنجا به دنباله خانه بودیم... کلاهی گشاد بر سرمان رفت، ۲ روز هم بار در ماشین بود! خلاصه برنامه ای برای این کار نبود که نبود.. از این بنگاه به آن بنگاه... ساکن شدیم... چن...