خرید بک لینک

درباره سایت

خاطرات پدرام

آخرین مطالب

امکانات وب

خلاصه یک انسان غیور آمد... او با تاکسی آمد...

اسمش رجبی بود. آری او نیم وجبی بود... یادم می آید با ایشان ، خواهر و مادر سوار بر ماشین شدیم تا به زمین کشاورزی که خیلی از محل سکونتمان دور بود برویم...

من زیاد نمیدانستم... خواهرم آن زمان ۱۶ سالش بود یا شاید کمتر، چند سال قبل از اینکه با رجبی عازم آن زمین شویم، مادرم و خواهرم با کسی رفته بودند زمین کشاورزی را دیده و خریداری کردند... خواهرم زیر مدرک را امضا کرد... نخندید که گریه دارد...

راستی با چه کسی رفته بودند؟ چقدر آدم قابل اعتمادی بوده... مادرم دخترش را به سادگی سوار ماشینش کرده بوده تا به انجا برسند...

برگردیم به سفرمان با رجبی و خانواده که البته بدون پدر که در حال رفتن به انجا بودیم... یادم می آید برای بنزین من و مادرم پیاده شدیم اما خواهرم خواب بود در ماشین... آقای رجبی راه افتاد و رفت، من مادرم را نگاه کردم، خیلی نگران بودم... بعد مادرم نیز نگران شد که نکند گازش را بگیرد و با خواهر خدافظی کنیم... حال نمیدانم مادرم هم همین حس رو داشت یا کلا دیگر خیالش نبود و فقط نقش بازی کرد...

از باقی این سفر چیز دیگری یادم نمی آید... آنقدر قرص اعصاب نوش جان کردم که حافظه ای برایم نمانده...

یادم می آید روزی مادرم به من آدرس زمین را داد... گفت اگر بلایی سرم آمد بدان و آگاه باش فلان... حال نمیدانم چرا مادرم باید خودش را در خطر قرار میداد...

زندگی ما ادامه داشت...

روزی رجبی خیلی مرا متعجب کرد... دم از غیرت میزد... برایم جالب بود،آن زمان من فکر میکردم مادرم خیلی آدم خوبیست و میداند چه میکند... برای همین کاری به کارش نداشتم... نمیدانم تمام مردانی که با مادرم در ارتباط بودند چقدر ارتباط داشتند... فقط میدانم که من بیکار بودم و پول بود... اما دست من یا پدر زحمت کشم نمی آمد، بلکه مستقیم از دست مادرم به دست مرد هایی میرفت که همه شان بنگاه دار بودند...

برچسب: نویسنده: مینا احمدپور تاريخ: دوشنبه 8 آذر 1395 ساعت: 6:49

صفحه بندی