خرید بک لینک

درباره سایت

خاطرات پدرام

آخرین مطالب

امکانات وب

آن زمان بود که سارا خانوم عاشق شد... به من گفت... اولین دختری بود که با او ارتباط احساسی برخورد کردم... بگذریم که بین ما چه شد... زندگیم در آنجا رو به نابودی معرفت و در غم و اندوه بودم... افسردگی و نا امیدی... آن زمان خانه داشتیم... توان مالی داشتیم و خانواده بودیم... وحشت داشتم خانواده ی او مرا قبول نکنند.. الآن که دیگر هیچ نداریم جز هیچ...

مادرم با آدم های شریفی آشنا میشه از قبیل راننده تاکسی ها... بنگاه دار ها...

در آن زمان با آن ناپختگی من فکر میکردم کارشان خوب نیست و دلال بودن کثافتی بیش نیس. خیلی به حرام و حلال اعتقاد دارم و داشتم...

برچسب: نویسنده: مینا احمدپور تاريخ: دوشنبه 8 آذر 1395 ساعت: 6:49

صفحه بندی