کلاهی گشاد بر سرمان رفت، ۲ روز هم بار در ماشین بود! خلاصه برنامه ای برای این کار نبود که نبود.. از این بنگاه به آن بنگاه...
ساکن شدیم... چند وقتی که انجا بودم، خواهرم گفت سوپری محل به من گفته است بیا بریم مادرم عقدت کند! من نیز آتش گرفته و به سراغش رفتم و حساب کار دستش آمد...
بعد از این موضوع من به اصفهان برگشتم و سر کاری رفتم که به آن علاقه دارم و پول هم در بیاورم که زنده بمانم... چند ماه بعد سفری کردم به خانه اجاره ای مادرم در کرج...
مادرم دقیقا با برادر همان کسی که به خواهرم توهین کرد معامله کرده بود! برایم خیلی جالب است که بعضی انسان ها برایشان مهم نباشد که چه کسی چه کاری کرده است... و فقط به فکر پول باشند...
معلوم نیست مردم آن محل چه فکری در ذهن دارند! یک دختر و مادرش تنهایند در یک خانه! هیچ کس به آن خانه نمی آید...! طعمه خوبی هستند؟
آن شخص که مادرم با او معامله میکند چه؟ یا آن کس که مادرم از آن به نسیه جنس بر میدارد چه اندیشه ای دارد؟ سو استفاده؟ یا آدم خیلی خوبیست؟
مادرم به دنبال وامیست از مسجد به او میدهند! آیا او قرار است صیغه کسی شود؟ خیلی سوال در ذهن پریشان من است... آنقدر که از کلام خارج است! زمانی که مادرم در کنارم بود با این همه آدم ارتباط داشت... حال که نیست با چند نفر ارتباط دارد!
باقی خاطراتم نیز به همین روال است... مرگ آرزوی من است...
برچسب:
نویسنده: مینا احمدپور