روزی روزگاری خانه ای داشتیم بسیار شیک و زیبا که در آن سالها کمتر یافت میشود.پدرمی نان آور خانواده بود و کارش سخت.همیشه موبایلش زنگ میخورد و هر هفته نزدیک به 3000 کیلومتر با ماشینش جابجا میشه تا لقمه ای نان آورد و ما زندگی کنیم و خوشحال باشیم.خسته به خانه می آمد و با همه نوع آدمی سر و کار داشت و دغدغه بسیار... فکرش مشغول و برنامه ریزی برای آینده...
مادرم هم خانه دار بود... خیلی وقت ها غذا درست نمیکرد... ارتباط های پنهانی با مردهای نامرد داشت... با آنها معامله میکرد... ما هرگز نفهمیدن چه میکرد... آن زمان به فکر ساخت خانه و معاملات زمین بود...
برچسب:
نویسنده: مینا احمدپور
تاريخ: دوشنبه
8 آذر
1395 ساعت: 6:49