خرید بک لینک

درباره سایت

خاطرات پدرام

آخرین مطالب

امکانات وب

زمانی که همه دور هم در اصفهان بودیم یادم می آید که خواهرم پشت بر موتور سوای شب درب خانه می آمد... کار به جایی رسید که من راهی تیمارستان شدم... چند سال تمام قرص خوردم شاید ۵ سالی باشد...

آن روز ها از همه چیز و همه کس متنفر بودم حتی از خودم... چندین بار خودکشی بخاطر زندگی ای که خانواده ام... عزیزترین کسان زندگیه من بر سرم آوار کردند... حتی آن زمان اگر دستم به خدا میرسید با او نیز درگیر میشدم... زندگی برایم جهنم شد...

از این نیز بگذیم...

زمانی مادرم اکثرا خانه نبود... دوستانش خیلی مهمتر بودن... خواهرم از مدرسه می آمد... پدر از سر کار... من از دانشگاه... اما مادر نبود که غذا دهد... دور از انصاف نیست که بگویم بعضی وقت ها غذایی هم درست میکرد...

بعضی وقت ها میسوخت... بعضی وقت ها میگفت گرم کنید بخورید... خیلی سرش شلوغ بود، دوستان از خانواده مهم تر هستند

دور از انصاف نیست که بگویم پدر من نیز انسان با درک و شعوری نبود..

برچسب: نویسنده: مینا احمدپور تاريخ: دوشنبه 8 آذر 1395 ساعت: 6:49

صفحه بندی