خرید بک لینک

درباره سایت

خاطرات پدرام

آخرین مطالب

امکانات وب

بعد از رجبی توکلی آمد... انسان شریفی بود...

حتی من به چشم میدیدم که برای اینکه مادرم خسته نشود او را از درب منزل سوار میکرد... و همانجا هم پیاده میکرد... مادرم با او برای دیدن منازل به خانه ها میرفت... اما مادرم آزادی بیشتر میخواست، او معاملات بسیاری داشت... هرچند آن نانی که مادر می آورد برای ما نبود... برای کسانی بود جز به اصطلاح خانواده اش...

بعد از توکلی نفرات دیگری آمدند... یکی از آنها بنگاه ماشین دارد... احتمالا او زمین را برای ماردم خریداری کرده است، چرا که به تازگی فهمیدم ماهی ۲ میلیون دستمزد برای سرکشی به زمین میگیرد... هرچند کلا آنجا نیست... هرچند درب ویلای آن زمین شکسته شده و چیزهایی دزدیده شده... هرچند شیشه ها را مردم آنجا یا هر کس دیگری میشکند...

ما همچنان آن زمین را داریم... مادرم میگوید آن زمین ۵۰۰ میلیون تومان می ارزد... و امروزه ما زیاد پولی نداریم... مادر و خواهرم کرج زندگی میکنند، من و پدرم اصفهان... هر دو مکان کرایه خانه میدهیم چرا که خانه از خود نداریم... البته داشتیم... قبل از ورود این افراد همه چیز خوب بود... مادرم میگفت به پدرم اعتماد ندارد چرا که او پول را خراب میکند... برای همین به کسایی که اعتماد داشت پولش را میداد.. هرچند ان پول هم از کار پدرم بدست آمده بود... اما هرکس پول در دستش باشد پول ماله آن است...

بگذریم...

مادرم به یک راننده تاکسی هم اعتماد کرد... او هم آدم خوبی بود... مادرم به او پول داد و ۳ تاکسی خرید تا مسافر جا به جا کنند و پول بیشتری در بیاید...

خلاصه آن هم مسئله دار شد... مادر بزرگم کاملا در جریان مسئله بود و همچنان پدر از خدا بی خبر مثل سگ کار میکرد... من هم بعضی وقت ها چیز هایی از مسائل به گوشم میخورد چرا که من مورد اعتماد نبودم... برای همین کامل در جریان نبودم فقط اخباری ویرایش شده به گوشم میرسید... حسی داشتم مثل:مادرم تو قهرمان منی...

خلاصه نابود شدیم چرا که مادرم یک عالمه وام گرفت... من نیز جزء ضامنین بودم هرچند وام من پرداخت شد اما شاید نزدیک ۳۰ میلیون یا بیشتر مانده که در دو سال آینده پرداخت ها باید تمام شود...

برچسب: نویسنده: مینا احمدپور تاريخ: دوشنبه 8 آذر 1395 ساعت: 6:49

صفحه بندی